تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
https://avalpack.com
همکاری در فروش
techtip
طراحی سایت و سئو سایت پزشکی و کلینیک
آموزش زبان انگلیسی




***قلبــــــــــــــــــــــم هدیه ای برای تــــــــــــــــو*** - تنهایی عشق.....
عضویت سریع
نام :
نام کاربردي :
رمز عبور :
تکرار رمز عبور :
ايميل :
کد تایید :
آمار کاربران
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

kahkeshandl آمار مطالب
kahkeshandl کل مطالب : 41
kahkeshandl کل نظرات : 164

kahkeshandl آمار بازدید
kahkeshandl بازديد امروز : 4379 نفر
kahkeshandl بارديد ديروز : 123 نفر
kahkeshandl بازديد ماه : 4501 نفر
kahkeshandl بازديد سال : 4378 نفر
kahkeshandl بازديد کلي : 15927 نفر

kahkeshandl موتور جستجو
kahkeshandl ورودی گوگل امروز : 0 نفر
kahkeshandl ورودی گوگل دیروز : 0 نفر
kahkeshandl ورودی دیتایاب امروز : <-DataYab_Today-> نفر
kahkeshandl ورودی دیتایاب دیروز : <-DataYab_Last-> نفر
نويسندگان
به نظرت چی توی وبم بزارم جالب تر می شه؟




نظرت درباره ی وبلاگم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



محبوب ترين مطالب
تمسرا
دسته بندی : داستان عاشقانه,
دختری بود که دیوانه وار عاشق پسری شد آنقدر دختر او را دوست داشت داشت که حتی لحظه ای
از یاد پسر غافل نمی شد ؛تمام زندگی دختر شده بود ابراز علاقه به عشقش
البته پسر هم توی عشق برای دختر کم نمی ذاشت
هر چی دختر می گفت عاشقتم پسر صد برابر می گفت.اون روزها روزهای خوشبختی
دختر بودن....

هما وقتی مهدی رو می دید تپش قلب می گرفت برای روز ولنتاین هدیه ای خرید و به مهدی
داد...مهدی لحظاتی توی چشماش خیره شده و همه با لبخند نگاهش رو دزدید...
چند روز گذشت مهدی به هما زنگ زد و باهاش قرار گذاشت.
هما از خوشحالی سریع رفت سر قرار.
مهدی با چهره ای گرفته سر قرار حاضر شد اما چهره ی مهدی باعث شد لبخند رو لب هما خشک بشه.
مهدی هدیه روز ولنتاین که هما خریده بود رو انداخت جلوی پاهاش و گفت:»
دیگه نمی تونم
و رفت!
رفت اما ندید همه توی اشک هاش غرق شده.هما به پهنای صورتش اشک می ریخت و راه رفتن مهدی رو تماشا می کرد.
روی زمین نشسته و هدیه رو در آغوشش گرفت و های های گریست.
چند روز بعد هما به مهدی زنگ زد و گفت بدون اون نمیتونه زندگی کنه.
اما مهدی فقط گوشی رو قطع کرد.
***
مهدی توی اتاقش نشسته بود که مادرش صداش کرد و گفت دوستش پشت در حیاط منتظرشه.
مهدی رفت و دید یکی از دوستای قدیمیش منتظرشه فقط یه بسته به دستش داد و رفت.
مهدی بسته رو باز کرد:
یه تیغ؛یه نامه؛یه شاخه گل
محتوای بسته بود.توی نامه نوشته بود:«
سلام عشقم خوبی؟؟؟؟؟نمیشناسی؟نبایدم بشناسی من همام.
دلم برات تنگ شده اما حیف دیگه هیچ وقت حتی اتفاقی نمی تونم ببینمت.
چرا؟؟؟؟؟؟؟چون دارم میرم تا راحت زندگیتو کنی و کسی نباشه که خدای نکرده سربار زندگیت باشه.
چرا با من اونکارو کردی؟با منی که می خواستم زندگیمو باهات تقسیم کنم.
نباید باورت می کردم.
شاید..شاید..
دیگه نمی تونم ادامه بدم آخه چشمام سیاهی میرن خون بدنم رفته.
راستی برات یه تیغ..............................»

هما رفت تا مجبور نباشه عشقشو کنار دیگری ببینه.
فرار کرد تا نبینه کسی که عاشقشه به یه سنگ تبدیل شده....
هما رفت...

دوستای گلم حالا که تا اینجاشو اومدین و تا آخرش خوندین نظ بدین آخه این داستان؛یکی از داستان کوتاه های خودمه.

منتظرنظرای خوبتونم!
شب همگیتون بهشتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!

برچسب ها:
[ دوشنبه 30 مرداد 1391 ] [ 12:19 ] [ shishi ]
آخرين مطالب ارسالي
درباره وبلاگ

عادت عجیبی در ماندن دارم: به پـــای تو..... بــــرای تو.......... به انتـــظار تو................ سلام دوستان شی شی هستم17سالـــمه! احساساتی ام و عاشق مطالب دردناک و عاشقانه و اما...این وبلاگ برای عاشقانه های دوستانی مثل من؛مثل شما ساخته شده.امیدوارم از خوندن مطالبم لذت کافی رو ببرید. این وب با نظرات شما دوستان پایدار می مونه خیلی خوشحال میشم اگه نظراتتون رو برام بزارید. حرف دیگه ای ندارم. ممنون!
امکانات وب

صداياب